رفيع الدين محمد بن محمد مؤمن الجيلاني
385
الذريعة إلى حافظ الشريعة ( شرح أصول الكافي )
جملهء عالم بتو بينم عيان * وزتو در عالم نمىيابم نشان هر كسى از تو نشانى داد باز * خود نشانت نيست ، اى داناى راز من چه گويم چون نيائى در صفت * چون كنم چون من ندانم معرفت واصفان را وصف أو در خورد نيست * لايق هر مرد وهر نامرد نيست عجز از آن همشير شد با معرفت * كو نه در شرح آيد ونه در صفت هر چه أو موصوف شد آن كي بُوَد * با منت اين گفتن آسان كي بُوَد آن مگو چون در أشارت نايد أو * دم مزن چون در عبارت نايد أو نه أشارت مىپذيرد نه بيان * نه كسى زو علم دارد نه نشان گر تو اى دل طالبى در راه أو * مينگر از پيش وپس آگاه رو سالكان را بين به درگاه آمده * جمله پشت تا پشت همراه آمده قسم خلق از وى خيالي بيش نيست * زو خبر دادن محالى بيش نيست گر به غايت نيك وگر بد گفتهاند * هر چه زو گفتند از خود گفتهاند برتر از علم است بيرون از نشان * ز آنكه در قدسىِّ خود أو بي نشان صد هزاران بار از جان برتر است * هر چه خواهم گفت أو زان برتر است عقل در سوداى أو حيران بماند * جان ز عجز انگشتْ در دندان بماند زو نشان جز بي نشانى كس نيافت * چارهاى جز جانفشانى كس نيافت ذرّه ذرّه در دو گيتى وهم توست * هر چه دانى از خدا آن فهم توست تو بدو بشناس أو را نه به خود * راه از وخيزد بدو ، نه از خرد عقل را بر گنج وصلش راه نيست * جان پاك آن جايگه آگاه نيست چيست جان در راه أو سرگشتهاى * دل جگر خوارى به خون آغشتهاى تو مكن چندين قياس اى حق شناس * ز آنكه نايد كار بىچون در قياس در جلالش عقل وجان فرتوت شد * عقل حيران گشت وجان مبهوت شد چون نبرد از أنبيا واز رسل * هيچكس يك جزء پى از كلّ كلّ جمله عاجز روى بر خاك آمدند * در خطاب « ما عرفناك » آمدند من كه باشم تا زنم لاف از شناخت * آن شناخت أو را كه جز أو ناشناخت